و دیگر هیچ/*
پوووووووووووووففف
دیگه داشت اسمم خاک می گرفت اینجا.
رفتم تو سایت استاد اعظم ببینم چه خبره دنیا دست کیه که دیدم بعضیا اسمشون خاک که هیچ فسیل شده، کلا به عنوان دکوری تو سایت اسمشون هست،نه من می خوام بدونم دکوریه نه دکوریه، دکوریه؟
عکس هام همه با مفهوم....
همه به کنار مفهوم عکسی که اکثرا انتخاب کردن و نفهمیدم؟؟؟!!!

چند روز؟104، نه چند؟104،
من دیگه حرفی ندارم!
نه گذاشته نه برداشته ته همه ی نمره هارو گرفته یعنی ادم خودشم بکشه نهایت میشه این!!!
خوب که چی.. اینهمه بخونی بعد آخر همه رو 20 نشی هیچ جای آدم نیست که نسوزه...(ترکیبی از فعل معکوس خراسانی و چیزهای دیگه..)

یکی از اشناهای ما(من یعنی):
اعتراف میکنم قدیم ندیما که بچه بودم بعد از کلی سواری بر الاغ زبون بسته انقدر بوجد اومدم که بعد از پیاده شدن پیشانی خره را موردعنایت لب های خویش قرار داده یه ماچ درست حسابی ازش کردم ،بعد از ان فقط تا 3 روز موهای خره رو از لبام پاک می کردم.
من خودم:
اعتراف می کنم:
چند سال پیش رفته بودم خونه بابابزرگم، از قضا تلفنشون زنگ خورد و من گوشی رو برداشتم. طرف خبر فوت دوست صمیمی بابابزرگم رو داد و من 10 باری پشت تلفن گفتم خدا بیامرزدش... بعد قطع کردم، بابابزرگم پرسید چی شده؟ پیش خودم گفتم اگر الان بگم فلانی مرد، این بدبخت هم فوت می کنه! گفتم: هیچی، حسین آقا پاش شکسته... بابابزرگم هم خیلی شیک پرسید: ختمش کجاست؟!
اعتراف می كنم یه بار سر كلاس خوابم برده بود استاد می خواست از كلاس بیرونم كنه 3 دفعه گفت برو بیرون! گفتم: چشم الان می رم (اما هر كاری می كردم نمی شد!) دفعه آخر كه داد زد گفت پس چرا نمیری؟ منم داد زدم گفتم بابا! پام خواب رفته!
بچه بودم یه روز داشتیم با دختر خالم تو حیاطمون بازی می کردیم. وسط های بازی یه دفعه به من گفت یه کاری می گم بکن، جون شکوفه نه نگو، گفتم باشه. گفت دست من رو بشکن. گفتم: آخه چرا؟ گفت خیلی کلاس داره آدم دستش رو گچ بگیره... گفتم: نه من این کار رو نمی کنم. از اون اصرار و از من انکار... آخر سر دیگه خسته شدم گفتم باشه. کنار استخر بودیم، استخر هم خالی بود. بدون این که چیزی بگم هولش دادم تو استخر، علاوه بر دستش، سرش هم شکست، کتفش هم جا به جا شد! چند روز بعد توی بیمارستان گفت: بی شعور! من منظورم این بود که یه کم دستم رو بپیچون مو بر داره!
یکی از مشکلات من در درس علوم دبستان، این بود که فک می کردم حس چشایی مربوط به چشمه، حس بینایی مربوط به بینی.
اعتراف می کنم نزدیکای صبح بود که تلفن زنگ زد. من خواب بودم و داشتم خواب تعقیب و گریز و پرتگاه و... می دیدم. مامانم پا شد رفت تلفن رو جواب بده. من هم که از خواب پریده بودم و طبق معمول هنوز لود نشده بودم، فکر کردم مامانم داره می ره به سمت خطر (مثلا پرتگاه و اینا!). از جام پریدم و با سرعت تمام دویدم دنبالش. رسیدم بین در دو تا اتاق. با همون سرعت خواستم دور بزنم برم تو اون یکی اتاق که یه دفعه لیز خوردم و تَق! محکم خوردم زمین. فوری بلند شدم با همون سرعت دویدم سمت تخت و گرفتم خوابیدم. حالا مامانم گوشی تلفن دستش، نمی دونست بترسه، بخنده، چی کار کنه!
اعتراف می کنم یه بار پسر همسایه چهارساله مون رو با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چه طوری؟
دیدم بچه تحویلم نگرفت باباهه خندید.
اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چه قدر بزرگ شده!
مامان گفت نوید کیه؟
گفتم: پسر آقای...
گفت اون اسمش پارساست، اسم باباش نویده!
اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به غریبه آدرس خونه تون رو بدید، روز اول به راننده سرویس آدرس اشتباهی دادم و از یه مسیری الکی تا خونه پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که سرویس دنبالم نیامد تازه شاهکارم برای خانواده معلوم شد!
اعتراف می کنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های اقوام، تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه! تازه هی چند بار پشت سر هم این کار رو کردم، چون هر چی می زدم اتفاقی نمی افتاد!
اعتراف می کنم بار اول که یه بز از نزدیک دیدم بچه بودم، از ترس بهش سلام کردم بعد فرار کردم.
کلاس اول دبستان بودم سر درس "ص" وقتی داشتم مشقاشو می نوشتم به ذهنم رسید ما تو زبان عامیانه می گیم "بارون" اما کتابیش می شه "باران"، پس صابون هم لابد صابان هست اصلش! از این نبوغ خودم کیف کردم، همه مشقامو نوشتم صابان! فرداش معلممون به شدت نبوغمو برد زیر سوال!
8 سالم بود شایعه شد که یه بیماری اومده و باعث می شه که موها ریزش کنه. آقام از
ترس اینکه 5 تا فرزنداش دچار این بیماری نشن تمام کله هامون رو تراشید خودش هم
سالها کچل بود تاس تاس .هیچ کسی تو محل سر بچه ها شو نتراشید فقط این ما بودیم
که از طرف پدرمون محکوم شدیم کچل کنیم .از فردا دیگه روم نمی شد با بردارم و
خواهرام بریم مدرسه 5 تا بچه کچل قد ونیم قد تو مسیر مدرسه تا هرکی مارو می دید
شروع می کرد به خندیدن یا مسخره کردن . چند روزی گذشت فکر میکردیم شرایط شاید
عادی بشه وبچه های محل عادت کنن ولی نشد .یک روز عصر که داشتم مشق
می نوشتم شنیدم از تو کوچه جلوی خونمون صدای چندتا ازبچه ها میاد که دارن شعار میدن
گو شم رو تیز کردم دیدم دارن داد میزنن هر جا آشه کله فراشه . هر جا آشه کله فراشه رفتم از لای در یواشکی
نگاه شون کردم دیدم خیلی شور گرفتن ورفتن توی حس و محکم دارن خودشون رو
میز ننن ومیگن
عزا عزاست امروز روز عزاست امروز کل مو فر فری صاحب عزاست امروز
این شده بود کار هر روزشون.
دیگه جرات نمی کردم برم بیرون همچین که پامو رو میذاشتم بیرون با صدای
بلندی داد می زدن کل .کل .کل اومد بیرون. بگیریدش. بعضی وقتا فکر میکردم این جوری که داد میزنن الانه که
.حنجرشون پاره بشه .آقامون هم مثل اینکه از این وضع
خوشش میومدتا چند سا ل کل هامون رو از ته می تراشید .با خودش تو خونه شش تا
کچل بودیم دیگه معروف شده بودیم .مبدا شده بود خونه ما هرکی می خواست آدرس
بده میگفت از سمت خونه کلا میری سمت چپ . یا بعداز خونه کلا پلاک فلان . بالاتر از
خونه کلا .پائین تر از خونه کلا.
خدا
بیامرزه رفتگان همه رو ولی وقتی یه کچل رو میبینم یاد پدرم و اون شعاری که مد شده بود
در خونمون می گفتن می افتم
کل کل طاسه مسی کلا رو بردن عروسی
از جریان چای که بگذریم میرسیم به جریان انپول.. ..
مبحث کاملا شیرینیه ویه خورده دردناک!!!
اقا حالم داغون شد در حد افتضاح ..تقریبا شدم این..

این نه منظورم اینه .. ..

اره دیگه تقریبا تو این وضع بودم گفتیم بریم دکتر ؟
پا شدیم نیم ساعته رفتیم دکتر اومدیم حالا چجوریشو میگم براتون!!
رسیدیم بیمارستان رفتیم اورژانس یه رسید گرفتیم و رفتیم اتاق دکتر دیدیم به به اصلا مگس پر نمیزنه .. .. دکترم که نگو و نپرس یک قیافه ی بیچاره ای به خودش گرفته بود فکر میکردی 2 روزه نخوابیده رفتم گفتم اقای دکتر گلوم میسوزه ابریزش بینی هم ارم .. من برا خودم حرف میزدم اونم تو دفترچه من نقاشی میکشید .. دیدم نمیشه یه چیزی بگم لاقل معاینم کنه گفتم احساس میکنم سخت نفس میکشم یهو گوشی و رداشت گذاشت رو قفسه سینم گفت نفس بکش،نفس بکش، بکش میگم نفس و میگم گفتم اقای دکتر ششه تیوپ که نیست هرچی بکشی جا باز کنه..!!
گفت نه توریت نیست میتونی بری یه برگه دیدم گفتم برش دارم دکتر گفت اره بردار اگه میخوای بری انپول بزنی ..
خلاصه اومدیم و رفتیم داروخانه قرص ها رو گرفتیم و انپول و خیلی وقت بود ندیده بودم از شوق هیجان گفتم بریم همینجا انپول و بزنیم!
رفتیم تو اورژانس پرسیدیم کجا انپول میزنن دیدم به ته راه رو اشاره کرد ..
اصلا منظره از همینجاش مثل فیلم ترسناک ها بود. ته راهرو یه ادم نشسته بود چشم براه .. دیدم از همون ته داره من و نگاه میکنه رفتم و نایلون دارو رو گذاشتم جلوش امپول و در اوورد معلوم بود حرفه ایه اصلا عادت نداره معمولی بزنه حالا میگم چرا بابام رفت که رسید بیاره به منم گفت بخواب گفتم جان.. گفت بخواب !!!
ماهم خوابیدیم گفتیم خودش هر کار میکنه بکنه یه هو دیدم یه صدایی میاد.. پوخدچش .. هوووووویییپ. دیش..دیش.
بله دیگه گفتم حرفه ایه محلت نداد من بخوابم همون جا از رو شلوار کارمون و راه انداخت تموم..بعد برگشت انپول و پرت کرد طرف دیوار بعدشم افتاد تو سطل اشغال..
گفتم که حرفه ایه عادت نداره معمولی انپول بزنه .. مثلا با یه دست به دو نفر بزنه یا از این حرکت ها رو بیشتر دوست داره یا مثلا چشم بسته مثل دارت بزنه که فکر کنم رو بغلیم این کارو امتحان کرده بود بدبخت قبل از من همینطور رو تخت دراز کشیده بود که بود که بود..
بازهم آخر تابستون و بدبختیای گذشتیده!@!
گفتا یه طرحی دارن تو تابستون، بنام ضیافت اندیشه اگه یادتون باشه، اصلافضا معنوی اه ه ه ، همه جا رو دود گرفته بود .....(دود همون مه نه اون یکی دود که ...)
کلا 3 تا کلاس بود که اولیش دائم الفیلم بود شبا تو خوابگاه از بچه ها فیلم میگرفت صبحام برا ما میگذاشت!
دومیش که بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق بود دیگه بقیشم نمیشه بگم کلا کلاس سانسوری بود واسه خودش...
سومیش هم که اخوند مهدیه شهر بود همه چیزو درنهات به مسئله پوشش میرسوند و حجاب و از این چیزا...فِر اگزامپل:دستتو از دماغت بیار بیرون بی حجاب...!
خلاصه یه شب اومدیم خونه جو مرام و معرفت مارو گرفت و گفتیم یه چایی بزاریم گله ای بخوریم..
قوری رو تمیز شستم تو این اشپزخونه(یه ضرب المثل هست که میگه خر با بارش گم میشه مصداق واقعیش اینه..)

تو این یکی خیلی اوضاع بهتر شده....

خلاصه تو این تویله قوری رو به هر زحمتی بود شستم و چای خشک و باقی مخلفاتم ریختم و منتظر که کتری جوش بیاد.....
کتری جوش اومدو ریختیم تو قوری که این شد نتیجه:::(فکر بد نکنین هیچ ماده ی عفیونی یا معتاد کننده ای جان خودم نباشه جان پوپک نریختم)

یه خورده رنگ لجنی داره نه چه میدونستم والا اقا اووردیم با قند و باقی چیزا(چیزهای خوب) گذاشتیم 3 تایی نشستیم بخوریم !
من و hidden دو تا قلپ خوردیم دیدیم نمیشه از خیرش گذشتیم اما یکی میباست جلوی parse رو بگیره سر رو کم کنی هم که بود کل لیوان و خورد و گفت به به !! ما که گفتیم به اب بیرجند شاید عادت داره .. شمارو نمیدونم..!
خلاصه تموم شد و من رفتم اب از یخچال بیارم با میوه که بخوریم در یخچال و که بستم بگین چی دیدم.. ..
فلاکت بدبختی .. اخه ادم از این بدبخت ترم میشه ..؟

بله دیگه گند زدم به سیستم گوارشی بلنگ...
یک کتری که تابلوهه مال 2 ماه پیشه که توش کپک زده بود جای مگس ها که معلوم نبود شبا کجا میرفتن هم تو لوله قوری بود تهش که لجن زده بود با تخم قورباغه و مگه چشه خارجی ها قورباغه بالغشو میخورن ما تخمشو بقیشم نگم دیگه الان که یادم میفته ..... ... بله شانس اووردم بلنگ یه بارم شده منطقی برخورد کرد و من جون سالم به در بردم مگه نه خر بیار و باقالی بار کن.. parse بیچاره هم که دید چه غلطی کرده به حرف اومدو تازه گفت دیدم تو معدم یه فعل و انفعالاتی اتفاق میوفته که نامحسوسه.. .. ماشا... به رو دیگه .. رو که نیست سنگ پای قزوینه!
parse:
این آقا این جا میخواسته یه کم خود شیرینی کنه ...
(دیگه نتونستم جلو خودمو بیگیرم ، در ضمن بار آخرت باشه مطالب بلنگی رو به نفع خودت تغییر میدی و همه کاسه کوزه ها رو سر یکی دیگه خالی میکنی ، اشتباه کردی مثل مرد پاش واستا...)
این دفعه ازت گذشتم
چه خبر عزیزم...چه خبر عزیزم....
خیلی وقته نبودی ٬ دلم تنگه دیدنت بود تو کجا رفته بودی
میدونی عزیزم....میدونی عزیزم....
بی تو چه سخت گذشت ٬ چه خوش که یار خوش تراشم پیشم برگشت ٬ پیش خود مو برگشت.
و اینجاست که شاعر میفرمایند ::
تحقیق کرده ننم ز تو خیلی امشب خونتونیم سی امر خیری
آماده بکن جهاز مهازو...... آماده بکن جهاز مهازو .....
کلولولوللولولولولولولولولولولولولوووووووویییییییییی
این بود یکی از اثار استاد سندی......
ERROR تولدت مبارک.....هوووووووووووووووههیییییییییییییییی یاااااااااا
بوف ..بوف بوبوف بوف بوف ..... هییییی هاااا اسب ها رو بتازید بلنگها که تولدههه ... هوووووررراررااراراررااارار ... قار قار اه این کلاغ این وسط چه میکنه .. خوب دیگه دارم چرت میگم هـَو گود تایم هیی هااا یایایایاییا...
هر روزتان نوروز ٬نوروزتان پیروز .. صد سال به این سال ها ....کیفتون کوک باشه
و در پایان به قول Hidden جان که می فرمایند:
" خندان ٬ خندانم ... مرا بگذار و بگذر..... "
توجه! توجه!

قابل توجه همه ی بچه ها ٬ چه دوستدار بلنگ چه دوووووووست داااااااارن بلنگ
میخوام نظرتون رو راجع به یه صندلی داغ بلنگی بپرسم اگه همه موافقین که
کبریت اول رو بکشم و پیک نیک زیر صندلی رو روشن کنیم البته نه برای
کارهای بووووووووووووووووق برای بار گذاشتن اولین ادم پاچه.........
صندلیمون هم مجهز به سیستم قفل مرکزی از راه گوش حلق و بینی و تزریقات سرپایی و پانسمان پذیرفته میشود.
البته یه چیز دیگه بلنگی های اصیل حق وتو(وطو)دارندو میتونن همه چیز رو وتو کنن (از قبیل سهراب٫اسمال سبیل٫+۱۸ ٫عسل٫ جوراب های من ٫ جورابهای تو..تو نه اون پشت سریه.....اها شما.......و..... )
اگه صندلیش تصویب شد اولین نفرشو با انپریالیسم قاطی شده در انتر یالیسم به صورتی کاملا بلنگیسم با توجه به ارای هیچ کسی انتخاب کرده و شام اب گوشت را بر روی گاز قرار داده و منتظر مانده....اه ببخشید مثل اینکه با برنامه اشپزی بلنگ قاطی شد لطفا شبکه رو عوض نکنید ما همچنان روی خطیم گوشته ابگوشتم همه با هم انتخاب میکنیم فقط من راسته دوست دارم..!!!!!
---------------------------------
یکی برای ابگوشت ٫ همه برای شام
.... پاشو .... یالا ..یالا ....
پاشو بیا .
.... آهان
..... بیا
.... آهان .....
دست ....
. دست .... دست .....حالا قرش بده
... حالا اینوری ...
حالا اونوری ...
..
تولد ، تولد ، تولدت مبارک ، مبارک مبارک تولدت مبارک
بیا شمع هارو فوت کن که صد سال زنده باشی /(647).gif)
اوه یه چی خیلی مهم یادم رفت
بیا جلو ببینــــــم
اوووووووووووووووووووووووم
آخیییییییییییییش 
اهاااا صدای دستا نمیاد شله ...شلههههه.ناسلامتی تولده ها 

...اهاااا...داره خوب میشه... 
همه ارههههه
سلام
امروز بعد از مراسم دادگاه اینجانب عکس های گرفته شده توسط جاسوسان از این دادگاه که پشت درهای بسته برگزار شده بود به دسته بنده رسید البته کسی از نتیجه ی دادگاه با خبر نیست جز شورای عالی بلنگ و اینجانب که البته شاید آخر کار خودم حکم و براتون خوندم

برای دیدن باقیش دیگه شرمنده تا نرین تو ادامه ی مطلب نمیشه..!!
حالا بستگی داره کنجکاویتون غلبه کنه یا...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

اینجانب سایبر بلنگی به دلیل اغفال و عدم سرگرمی منحرف شده ودچار اشتباهی جبران ناپذیر شدم لذا امروز صبح شنبه مصادف با ۱۹/۰۶/۱۳۹۰ ساعت ۱:۴۳ دقیقه ی بامداد کار تغییر محیط سایت را انجام داده و این بیگاری را جهت پاک شدن خبط خود انجام دادم لذا تقاضای حداقل مجازات را برای خود خواستارم.![]()
با تشکر از شورای عالی۳/۵ بلنگ
یکیتونم که باید وکیل من باشه دفاع کنه...کسی وکیلم میشه...؟؟![]()
![]()

این لوگوی بلالای وبلاگ هم اگه خوب نیست بگین یکی دیگه هم دارم اگه اونم بد بود دیگه باید بگم هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.![]()

نام این دانشجو آلبرت انیشتین بود
منبع:4smile.ir
حقیقت هرچی فکر میکنم میبینم نمیشه..
نه میتونم بیخیال یوسف و مراسم شلوار خوری و کلی شلوار نخورده با داداشام بشم
نه میتونم بیخیال شبگردی تو پارک با کاتافراکت و پارازیت و هندونه خوری بشم
نه میتونم رستوران خیلی ستاره دار.. ارس ..رو فراموش کنم
و
نه از پلاس شدن تو خونه ی اررور و هیدن
نه از موتور سوخته ی یخچال که دست گل یه شب نشینی بود
نه از اعضای بلقوه ی اتاق های خوابگاه
نه از قهر و اشتی های یه لحظه ای داداش ها با هم دیگه
نه از پا در میونی پیر مرد و ریش سفید گروه
نه از چهره ی پارازیت و کاتافراکت بعد از تغییر جدول بندی خیابان تو صبح برفی زمستون
نه از آهنگ های بروز هیدن و ایراد به اهنگهای بقیه
نه از خوش سلیقگی هیدن
نه از سرعت و قدرت اررور
آخر نفهمیدیم رفتی سربازی یا نه....!
نه از دیدن ماه بالای سر خابگاه با پارازیت
نه پیاده رفتن از میان جنگل مخوف کنار دانشگاه با کاتافراکت و ترسیدن در حد ایزی لایف....
نه اوازهای نابحنجار شبانه گلپونه ها با پارازیت
و طی کردن مسیر دانشگاه تا 4 خر اونم پای پیاده
هیچ کدوم و نمیتونم فراموش کنم
الانم دارم فکر میکنم تا آخر 4 سال بیرجند بمونم
خیلی دوستون دارم ..
خیله خوب بسه حرف احساسی به ما نیومده .. پارازیتم نیست بگه آخی حالا چرا گریه میکنی
ایی لووووووووو ... یووو
کم مونده ایرانم بچسبونن به عربا.
هر چند این رای گیری رو کلا فبول ندارم ولی چه کارش میشه کرد ...
اگه یه ذره عرق ایرانی دارین به لینک زیر که مال گــــــوگل هستش برین و به خلیج فارس رای بدین..تا خلیج فارس همیشه فارس بمونه
http://www.persianorarabiangulf.com
این متن بدون شک یکی از بهترین متون موفقیتی است که دریافت کرده ام. امیدوارم که برای شما و من مؤثر واقع شود!
یک- به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .
دو- با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند .
سه- همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می خواهید نخوابید .
چهار- وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد .
پنج- وقتی می گویید : متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .
شش- قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید .
هفت- به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .
هشت- هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند.
نه- عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .
ده- در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .
یازده- مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .
دوازده- آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .
سیزده- وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید : چرا می خواهی این را بدانی؟
چهارده- به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .
پانزده- وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید : عافیت باشد .
شانزده- وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .
هفده- این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن.
هجده- اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند .
نوزده- وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .
بیست- وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود .
بیست و یک- زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید .
یک دوست واقعی کسی است که دست شما را بگیرد و قلب شما را لمس کند .



«ألسَّلامُ عَلَیکَ یَا فاطمه الزهرا(س)»
خبـیـثان، قـلب مـولا را شـکستـنـد
حـریم عـرش اعـلی را شـکسـتـند
**
به پیش چـشم حیـدر(ع) از ره کـین
زدند پهلوی زهراء(س) را شکستند
شهادت ششماهه معصوم ؛ حضرت محسن بن علي
و فاطمه عليهم السلام بر شيعيان تسليت باد