8 سالم بود شایعه شد که یه بیماری اومده و باعث می شه که موها ریزش کنه. آقام از
ترس اینکه 5 تا فرزنداش دچار این بیماری نشن تمام کله هامون رو تراشید خودش هم
سالها کچل بود تاس تاس .هیچ کسی تو محل سر بچه ها شو نتراشید فقط این ما بودیم
که از طرف پدرمون محکوم شدیم کچل کنیم .از فردا دیگه روم نمی شد با بردارم و
خواهرام بریم مدرسه 5 تا بچه کچل قد ونیم قد تو مسیر مدرسه تا هرکی مارو می دید
شروع می کرد به خندیدن یا مسخره کردن . چند روزی گذشت فکر میکردیم شرایط شاید
عادی بشه وبچه های محل عادت کنن ولی نشد .یک روز عصر که داشتم مشق
می نوشتم شنیدم از تو کوچه جلوی خونمون صدای چندتا ازبچه ها میاد که دارن شعار میدن
گو شم رو تیز کردم دیدم دارن داد میزنن هر جا آشه کله فراشه . هر جا آشه کله فراشه رفتم از لای در یواشکی
نگاه شون کردم دیدم خیلی شور گرفتن ورفتن توی حس و محکم دارن خودشون رو
میز ننن ومیگن
عزا عزاست امروز روز عزاست امروز کل مو فر فری صاحب عزاست امروز
این شده بود کار هر روزشون.
دیگه جرات نمی کردم برم بیرون همچین که پامو رو میذاشتم بیرون با صدای
بلندی داد می زدن کل .کل .کل اومد بیرون. بگیریدش. بعضی وقتا فکر میکردم این جوری که داد میزنن الانه که
.حنجرشون پاره بشه .آقامون هم مثل اینکه از این وضع
خوشش میومدتا چند سا ل کل هامون رو از ته می تراشید .با خودش تو خونه شش تا
کچل بودیم دیگه معروف شده بودیم .مبدا شده بود خونه ما هرکی می خواست آدرس
بده میگفت از سمت خونه کلا میری سمت چپ . یا بعداز خونه کلا پلاک فلان . بالاتر از
خونه کلا .پائین تر از خونه کلا.
خدا
بیامرزه رفتگان همه رو ولی وقتی یه کچل رو میبینم یاد پدرم و اون شعاری که مد شده بود
در خونمون می گفتن می افتم
کل کل طاسه مسی کلا رو بردن عروسی